شب شبی ، نیمه شبی ، در شهر شام آشوب شد، شیشه گر
شاشید و از شاشش شش هزار و ششصد و شصت
و شش شیشه ی مشروب شد
گفتم که لبت گفت مکیدن دارد
گفتم سخنت گفت شنیدن دارد
گفتم که چو جامه از تنت بر گیرم
گفتا حکایتی است که دیدن دارد