لبخند

  یوسف به زلیخا میگوید تو چقدر بیریخت هستی به

  به همین خاطر است که من با تو ازدواج نمیکنم

  فهمیدی حال زلیخا بیریخت یا نفمیدی بی هوش

حکایت

بنام آنکه زمین وآسمان را آفریده

حکایت

شکایت کند نو عروسی جوان

به پیری از داماد نامهربان

که مپسند چندین با این پسر

به تلخی رود روزه گارم به سر

کسانی که با ما در منزلند

نبینم که من پریشان و دلند

زن و مرد باهم چنان دوستند

که گویی دو مغزویکی پوستند

ندیدم در این مدت از شوی من

که بازی بخندد در روی من

شنید این سخن پیر فرخنده فال

سخندان بود مرد دیرینه سال

یکی پاسخش داد شیرین و خوش

که گر خوبر ویست بارش بکش

دریغیست روی از کسی تافتن

که دیگر نشاید چنو یافتن

چرا سرکشی ز آن که سرکشد

به حرف وجودت قلم درکشد؟

یکم روز بربنده دلبسوخت

که می گفت فرماندهش می فروخت

ترا بنده از من به افتد بسی

مرا چون تو دیگر نیفتتد کسی..

...................................................................................................................................