شعر مادر

مادر

 

اي   مادر مقدس   و  اي  مهربان  من

اي  روشني قلب  من  و  ديده گان  من

عشق و صفا و مهرومحبت نشان تست

اي   پرتو  اميد   به   دل  ناتوان   من

مادر كه  از وجود  تو است  هستي تنم

اي جان من، فرشتهء من ، همزبان من

مادر  ز   مهر  تو  به  دلم  آرزو  دميد

اي  گلشن  خجستهء  من   گلستان  من

جبران  زحمتت   نتوانم   به   سر كنم

اي چلچراغ  وادي  نام   و  نشان  من

شبهاي  بي ستاره  تو  بودي انيس دل

اي  نور  تابناك  و  مهء   آسمان   من

رفتي و از غمت  پر و بالم  شكسته شد

اي  دلنواز  و همدم  شيرين  زبان  من

دارد‍" بشير" دعاي شب وروزبراي تو

روح  تو شاد  مادر  روشن  روان  من

 دارم يقين  بهشت عدن زير پاي  تست

 سازم  نثار خاك رهت روح و جان من

داستان یا قصه

هزار و یکشب


حق نان و نمک

 

یکی از دزدان عرب حکایت کرد که وقتی در بیابان عربستان به خیمه یکی از قبایل وارد شدم، در آن خیمه مردی بود در نهایت شجاعت و سخاوت چون دید قصد ماندن دارم، فوراً اشتری به جهت من قربان کرد.
گفتم برای من یکنفر! چرا شتری کشتی؟

گفت: قاعدهء من اینست که به مهمان گوشت مانده ندهم. چند روزی که در آنجا بودم هر روز برای من شتری می کشت و گوشت تازه برایم کباب میکرد. وقتی دیدم او دارای این همه شتر است که می تواند هر روز یکی از آنها را بکشد. طمع مرا بر آن داشت که در سر فرصت شتران او را بدزدم. اذان صبح قبل از اینکه میزبان من از خواب بیدار شود، برخواستم و گله شتر او را براندم و بردم. چوان اعرابی با خبر شد به سرعت بر اثر من بیامد و سر راه بر من گرفت، چندانکه مرا بدید. تیر در کمان نهاد و گفت: سوسماری در آنجا خفته است آیا او را می بینی؟ این تیر را بر دم او را خواهم زد. تیر را بزد و دم سوسمار را بر زمین دوخت تیر دیگری در کمان گذارد و گفت: این تیر دوم را بر مهرهء پشت سوسمار خواهم زد و چنان کرد که گفته بود.

تیر سوم را در چله کمان گذارد و گفت: این تیر برای سینه توست. گفتم: نزن. شتران را به تو باز گذاشتم دست از من بردار و از من بگذر. گفت: دست از تو بر نمی دارم مگر اینکه شتران مرا به جای اولیه خودشان باز گردانی. پس شتر های وی را براندم و به جایگاه مخصوص رساندم.

آن مرد عرب بدوی به من گفت: چه چیز ترا بر آن داشت با اینکه مهمان من بودی و من چندین روز از تو بخوبی پذیرایی کردم؟ شتران مرا بدزدی و با خود ببری! گفتم احتیاج مرا وسوسه کرد که به این عمل دست بزنم و آنگهی کار و شغل من این بوده است که از دزدی امرار معاش کنم از طرفی دیدم که شتران در نظر تو آنقدر بی ارزشند که حاضری هر روز یکی از آنها را برای یک مهمان قربان کنی.

گفت: حال که چنین می گویی و نیاز داری چون حق نان و نمک در میان است، بیست شتر اختیار کن و با خود ببر و من بیست شتر اختیار کردم و با خود ببردم.

یک داستان

ستاره من به زمین آمده

 

کوچه گل فروشی پر از برف بود و شعاع گرم آفتاب عطر برفها را در مقابل روی رهگذران بالا می برد و بعد از چندین روز باران و برف همگی احساس میکردند که امروز هوا روشنتر و گرم تر از تمام روزهای است که در این دو هفته گذشته اند.

جاوید احساس میکرد بر شانه هایش آب گرم ریخته اند ولی این آب نبود این حرارت آفتاب بود که برجاکت سیاه او گرما بخشیده بود. انگشت های  جاوید با رشمه های ابریشمین قالین بازی میکرد و او همیشه فکر کرده بود که قالین ابریشمی چرا قیمت است. او حتی بعد از شنیدن تمام داستان کرم ابریشم و تولید آن در ملک هندوستان که قالین فروش برایش تعریف کرده بود هنوز هم جواب قناعت بخشی برای خود نمیدید و قالین فروش بعد از هر حرفش علاوه میکرد:

- ابریشم یک چیز پاک است.

و جاوید پوزخند می زد و با خود میگفت: یک چیز پاک یعنی چه؟

هر سه نفر با هم نشسته بودند و تمام حرفها و تبصره هایشان بالای قالین و گلیم و دیگر مواد پشمی و نخی و انتیک های بود که خارجی ها از کابل می خریدند. صدای گیرای احمد ظاهر از گوشه دکان بگوش میرسید:

(عاشق شده یی ای دل غمهایت مبارک باد)

جاوید بعد از هر میلودی  آهنگ را با خود تکرار میکرد او و برادرش حمید که تازه از سویس آمده بود با قالین فروش کوچه گل فروشی که یک از دوستان شان بود، نشسته بودند.

آنها منتظر یکی از خارجی های بودند که گفته بود قالین ابریشمی میخرد.

جاوید بطور ناگهانی از چوکی ایستاد شد و گفت:

آه دیدمش چه تصادف خوبی!

قالین فروش و برادر جاوید هردو منظور جاوید را نفهمیدند، جاوید در هر حالیکه برق شیطنت در چشمانش میدرخشید به قالین فروش گفت:

کاکا فاروق مه هم میرم آیینه خریدن.

قالین فروش با لبخند معنی دار و زیرکانه که حاکی از شادی بود خندیده گفت:

- ها ها ها آیینه خریدن!

- بسیار شوخ شدی در این روزها ... برو اما کوشش کن آیینه خوب بخری و آیینه را نشکنانی برادر جاوید به علامت سوال به طرف قالین فروش نگاه کرده و گفت :

آیینه را چه میکنه ؟

- مردم آیینه را چه میکنند خو معلوم اس که خوده می بینند.

- برادر جاوید که هنوز مطلب را نفهمیده بود به نگاهش جاوید را که آنطرف سرک بود همراهی کرد و بعد دید که او با یک دختر سلام علیکی میکنه: او کی است ؟

- او دختر از دوستان جاوید است.

- پس من چطور نمی شناسمش؟

- او همصنفی جاوید اس. جاوید می گوید که در درسهای پوهنتون برایش خیلی کمک کرده است تو خو اینجا نبودی که بشناسیش.

- او خو گفت که آیینه خریدن میره. قالین فروش  چوکی خود را کمی حرکت داده در حالیکه چشمهایش بطرف سرک خیره شده بود گفت:

- بگذار او را ببیند چرا که من هم اولین بار محبوبم را  در همین کوچه و در همین ابریشم فروشی دیده بودم .

وقتی خورد بودم مادرم میگفت چیزهای خوب کم پیدا استند.

-   آیینه خریدن یک قصه بزرگی هست که برای جاوید گفته ام.

حمید از اینکه تازه فهمیده بود که قالین فروش همراز برادرش هست ، با حیرت و تعجب دهنش به طرف قالین فروش باز مانده بود.

-   خوب آیینه خریدن چه داستان داره؟

 اگر بخواهی برای تو هم میگویم. چرا که من میدانم شما مسافرها این قسم قصه ها را در خارج نمی بینید و نه می شنوید.

حمید که کاملاً توجه اش بطرف قالین فروش جلب شده بود جاوید را فراموش کرده و چشم خود را به خطوط چهره قالین فروش برد و ناگهانی از زبانش بر آمد:

شما هم خوب جوانی داشتید و شاید خوب جوانی تیر کرده باشید و حد اقل نام جنگ را نشنیده بودید.

ولی از نگاه قالین فروش معلوم میشد که در فکر رفته است.

او بدون اینکه به پرسش حمید چیزی بگوید تکرار کرد.

- وقتی خورد بودم مادرم میگفت چیزهای خوب کم پیدا استند.

- حمید دیگر حرفی نزد زیرا فهمیده بود که قالین فروش  قصه دور و درازی را شروع کرده است و قالین فروش ادامه  داد:

آنروزها صرف چهارسال داشتم یگانه کسی که مرا دوست داشت اول مادرم بود و دوم کاکایم و پدرم،

 کاکایم را همگی دوست داشتند به خاطریکه هم مقبول بود و هم خیلی جوانمرد بود. و من به کاکایم خیلی می نازیدم و هر وقت هر گپ که می شد به طرفش می دویدم هر چیزکه دلم می شد از او میخواستم ولی وقتیکه با بچه های قریه بازی میکردم وقتی که با من گفتگو میکردند بچه های قریه مان بالایم خیلی می خندیدند و اگرچه کله ای من زیاد بزرگ نبود ولی نمیدانم یک تعداد بچه ها مرا چرا "کله کته" می گفتند و وقتیکه بچه ها بالایم زیاد قار می شدند یک نام دیگر را هم اضافه میکردند وهر دو را یکجا صدا میکردند یعنی میگفتند :

 اوه چاق اوه چاقو اوه کله کته ای بمبه یی!

 و من بلا فاصله به خاطر این دو نام دو کارمیکردم یکی جنگ دوم گریه. و اگر کاکایم در نزدیک می بود به طرف او می دویدم.

 نمیدانم چه تاریخی بود که در خانه یکی از آدم های کلان و مشهور قریه مان یک عروسی بود و در یک خانه بزرگ یک آییینه بزرگ وجود داشت و این اولین باری بود که من یک آیینه را میدیدم زیرا در قریه ما که پشت کوه ها پنهان شده بود پدرم هنوز نتوانسته بود کابل بیاید و از کابل آیینه بخرد. من که به تمام اشخاص قریه مان تقریبا بلد شده بودم هنوز چهره خودم را ندیده بودم و گاهی به چهره پدرم می دیدم که موهای زرد تا شانه هایش بود وچشمهای آبی و بروت های بزرگ و من دوست نداشتم مانند پدرم باشم زیرا مردم قریه او را هم "چشم آبی" میگفتند و من فکر میکردم که داشتن چشمهای آبی گناه خرابی است ولی وقتیکه مادرم برایم گفت که موها و چشمهای من سیاه است من خیلی خوش شدم و از او خواهش کردم تا یک روز مرا کابل ببرد تا در آییینه که در مهمانخانه مامایم آویزان بود خود را ببینم ولی مادرم صرف همینقدر میگفت که:

"آیینه چیز خوبی هست و چیزهای خوب برای همگی پیدا نمیشود!"

یک روز که زیاد اصرار کردم، مادرم گفت:

"بچی گلم یک روز کت بابیت خاد کابل بریم صبر کو یک روز می ریم"

   ولی امروز که در خانه کلان قریه آیینه را دیده بودم مشکل این بود که قد من به آن نمی رسید تا ببیینم که کله ای من چقدر بزرگ است و من چقدر چاق استم و آیا کله من خورد خواهد شد یا نه؟ خیلی منتظر بودم تا کسی پیدا شود و مرا از زمین بلند کند تا خودم را ببینم. انتظارم طولانی می شد و زیاد بی صبر شده بودم ولی صدای دایره و سرنای در حویلی همه بچه ها و مردم را به خود مصروف کرده بود و داماد را آورده بودند ولی من هیج کوشش نکردم تا از نقل ها و چارمغزهاییکه  بالای داماد می اندازند، چور کنم  یکبار خواستم مثل دیگر بچه ها بروم چار مغز چورکنم ولی گپ مادرم بیادم آمد که گفته بود:

"آیینه چیز خوبی هست و چیزهای خوب کم پیدا میشوند"

 خودم با خود گفتم : نه نمیروم چرا که تمام چارمغز ها یک مزه دارد و تمام نقل ها و شیرینی ها یک مزه دارد و من هم مزه نقل را دیده ام هم از چهارمغز را ولی من باید خودرا ببینم و مخصوصا ببیینم کله ام چقدرکلان است!

انتظارم طولانی می شد ولی تصادفاً دیدم که کاکایم هم خود را به عروسی  رسانده و با دیگران می خندد با خودم احساس غرور کرده بطرفش رفته گفتم:

- کاکا جان مره ده آیینه بلند کو.

کاکایم هیچ نفهمید که چه میگویم و من دوباره از آستین کاکایم گرفته تکان داده گفتم:

-  بیا ده او خانه آینه اس مره ده آینه بلند کو:

- کاکایم با پوزخند بطرف من گفت:

- برو بچیم خودته هنوز ندیدی مگم؟

- و من دوباره با بیقراری گفتم:

- حالی بیا بلند کو بیا مره بلند کو!

کاکایم مرا در بغل خود گرفته نزدیک آیینه برد، وقتی به چهره خود دیدم از خوشحالی خنده زده گفتم:

-  کله ای من کته نیس قواره من هم خیلی خوب اس! کاکایم خندیده گفت:

- تو خو بیادر زاده مه استی مه خراب استم که تو باشی!

دیگر از آن وقت به بعد بچه ها هر چیز که میگفتند من برای شان می گفتم که ، نه من خوب هستم خیلی خوب هستم شما دیوانه استید! شاید فقط برای یک روز چهره اصلی خود را دیدم چهره ای خیلی معصوم خیلی شوخ خیلی معنی دار با روح بلند و امیدوار. و نمیتوانم بیان کنم که آن روز در طفولیت چقدر خوش بودم ولی خوشی آنروز را با یک روز دیگر مقایسه کرده میتوانم که آنروزها محصل بودم و تصادفاً برای خریدن آیینه به همین کوچه آمدم و آن  روزی بود که در همین کوچه  چهره عشق خود را دیدم او هم درهمان دکان آیینه میخرید و آنروز بود که احساس کردم که ستاره ای من در زمین آمده است. قالین فروش بعد از لحظه سکوت ادامه داد:

-  داستان دیدن خودم را- درآیینه -  برایتان خوب بیان کردم ولی برای داستان دیدن عشقم که آیینه ای زنده گی ام بود شاید کلماتی وجود نداشته باشد که بگویم . خیلی نا گفتنی هست و ناگفتنی را نمیتوان بیان کرد زیرا بعضی چیز ها را صرف باید احساس کرد وآن احساس را مانند قلب خود در سینه نگهداری باید کرد و حتی برای پارچه های ابریشم هم نباید از یک احساس بزرگ بشری صحبت کرد.

احساسی بالا تراز یک بیان بالا تر از شعر و احساس مثل سفیدی ابریشم .

حمید از زبان قالین فروش تکرارکرد:

مثل سفیدی ابریشم

- آیینه ای من اصل است -

 قالین فروش بعد از شنیدن این حرف  سرش را بالا کرد و دید که بخار های سفید رنگ برف هنوز هم در شعله ای های نورانی آفتاب میرقصیدند و جاوید دوباره آمده و با نگاه طفلانه و شیطنت آمیز  به طرف برادرش  می خندد.

شعر

این خانــــه کـــه پیوسته در او چنگ و چغانـــــــه است

از خواجه بپـــرسید که این خــــــانه چی خــانــــه است

مست است همــــــه خـــانه کســـی را خبــــــری نیست

پس هــــــر کـــه در آیــــد که فلان است و فلانــه است

این صـــورت بت چیست اگـــــــر خــــانه کعبـــه است

این نـــــور خــــدا چیست اگــــر دیــــر مغـــانـــه است

بـــــر خــــانه منــــه دست کــــه این خــانه طلسم است

بــــا خـــــواجه مگـــــویــــد که او مست شبانــــه است

گنجیست درین خـــــانه کــــه در کــــــــون نگنجـــــــد

این خانه و این خــــواجه همــــه فعـــل و بهانــــه است

خــــاک و خس این خــــانه همـــه عنبـر و مشک است

بام و در این خــــانه همــــه بیت و تــــرانـــــــــه است

این خــــــانه عشق است و قیــــــامت گــــر عشـــــــاق

ســـراغ خـــدایانــــــه و بــــــزم ملکـــانـــــــــــه است

این خـــــانهء جانست همیــن جـــــاست که جـــــا نیست

نــــی زیر و نــی بـــــــالا و نی شش سو و میانــه است

آن خــــواجه ء چـــرخ است که چون زهـره و ماه است

این خــــانه عشق است کــــه بی عهــد و کــرانـــه است

شعر

دانـــــی کــــه صدایــــی تــــو آرام کند جانم

این زار رخ زردم چــون رنگ خزان دریاب

مکن نـاصح نصیحت بر دل پــر درد ما بیجا

همچو جان در قلب مایی از رگ گردن قریب

نعــره یی حق شد بلنـد از زود ایــرادش زنند

مپـرس از من تــــو حـال من خیـال یار میآید

آن نگـــــاه آتشینت می کنــــــــد دل را کباب

زچشم مست او مستم که خندان میروم امشب

از گوشه چشــــم مــــــه نـــــو باز پیام است

این نفیر نغــــز را گــــر آسمــانـــی گفته اند

شبنمی در گل چکیــد یاد رخساری برفت

نی پی شهرت حـریصم نی به پشت نامها

دلـی افسرده دارم که وامانده حـزین اینجا

ای شـــــوخ چشم مــــاه رخ عشوه گر بیا

ای حسن در نقـــاب تـــــو رخشنده آفتاب

عشق آمد ساخت رسوا شهـره مجنون مرا

این فصل جوانی که چو هنگام بهار است

ضرب شمشیر ملامت در جگـر داریم ما

پیمانــــــه و صهبایم از جــــام دل بیتاب

ایام وصل یــــار دو چنــــدان خجسته باد

هجــران شــــام تار بــه پایــان نمی رسد

لب جـــز سخن یار به دنیــای خموشست

در جنون عشق دیدم هجر شبخـــونم زند

سابق به خرابات همــه شور و نوا بود

در مـــــدح مـــــولانا جــــامـی هروی

این تمنـــــــــــای جهانداری بس است

تا بــــه کی در خـــویش مـــی بینیم ما

از شــور شــر دنیا ماندم به زمین تنها

اهــل سخن نیستی خـــــامــــوش باش

زاهدا بـردار دستت را ز کار وبار ما

لفظ دری کــــه ســــــراسر هنر است

هــلال مــــاه نــو آمــــد نشانی

ساقی : بنمــــــای ســـــاغر ما

ای ز تو صد پـاره گریبان مرا

شعر

بنام خداوند جهاندار جان آفرین

 

 

 

 

شعر

 

 

 

ای گل نورسته آمال ما

مهر درخشنده اقبال ما

زنده ز تو آتیه و حال ما

بسته به تو عظمت و اجلال ما

چشم وطن سوی تو امیدوار

شوکت این قوم به تو استوار

هست وطن منتظر کار تو

مطمین از فکرت بیدار تو

چشم دارد ره هشیار تو

دل نگران تو و آثار تو

قوم به عمال تو دارد نگاه

قلب وطن از توکند تکیه گاه

ما به امیدی که تو دانا شوی

مرد هنر پیشه فردا شوی

بهر وطن دست توانا شوی

صف شکن فرقه اعدا شوی

زنده کنی رونق پیشین ما

تازه کنی عظمت دیرین م

باز کشی نام به نام آوری

زنده کنی طنطنه سروری

باز کنی تازه ز نیک اختری

دوره حمد شهی اکبری

بر شکنی گردن ایام را

رام کنی توسن خود کام را

قوت دلهای مسلمان توی

عظمت آینده افغان تویی

زنده کن نام نیاکان تویی

روشنی چشم عزیزان تویی

ما که گذ شتیم وطن آن تست

کشور ما خطبه فرمن تست

جان من این ملک بود جای تو

خانه آسایش آبای تو

می برد این قوم تمنای تو

آرزوی دست توانای تو

از تو دریغ است که غافل شوی

شاخه بی سایه وحاصل شوی.

شعر

  بنام خداوند بخشنده مهربان

 

 

 

شعر

 

بعد از این گویم نعت مصطفی

آنکه عالم یافت از نورش صفا

سیدالکونین و ختم المرسلین

آخر آمد بود فخرالاولین

آنکه آمد نه فلک معراج او

انبیا واولیا محتاج او

شود وجودش رحمته للعلمین

مسجد او شد همه روی زمین

صد هزارن رحمت جان آفرین

بروی برآل پاک طایرین

آنکه بود یارش ابوبکر عمر

از سر انگشت او شق شد قمر

صاحبش بودند عثمان و علی

بهر آن گشتند در عالم ولی

آن یکی کان حیا وحلم بود

آن دیگر باب مدینه علم بود

آن رسورل الله که خیرالناس بود

عم پاکش حمزه وعباس بود

هر دم ازما صد درود و صد سلام

بر رسول و آل اصحابش تمام.

شعر

  ( بنام خداوند (ج))

 

چند مصره شعر

 

 

  توانا بود هر که دانا بود

  ز دانش دل پیر برنا بود

 

 

یک شعر دیگر

 

 

زگهواره تا گور دانش بجوی

 

 

 

یک شعر دیگه

 

 

بنام خداوند جهاندار جان آفرین

حکیم سخن بر زبان آفرین

خداوند بخشنده دستگیر

کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزیکه هر گز درش سر بتافت

به هر در که شد هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز

به در گاه او بر زمین نیاز

وگر خشم گیرد به کردار زشت

چو باز آمدی ماجرا در نوشت

وگر با پدر جنگ جوید کسی

پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راظی نباشد زه خویش

چو بیگانگانش براند ز پیش

اگر بنده چابک نباشد بکار

عزیزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفیقان نباشد شفیق

بفرسنگ بگریذ از وی رفیق

وگر ترک خدمت کند لشکری

شود شاه لشکرکش از وی بری

ولیکن خداوند بالا وپست

بعصیان در رزق برکس نبست