ستاره من به زمین آمده
کوچه گل فروشی پر از برف بود و شعاع گرم آفتاب عطر برفها را در مقابل روی رهگذران بالا می برد و بعد از چندین روز باران و برف همگی احساس میکردند که امروز هوا روشنتر و گرم تر از تمام روزهای است که در این دو هفته گذشته اند.
جاوید احساس میکرد بر شانه هایش آب گرم ریخته اند ولی این آب نبود این حرارت آفتاب بود که برجاکت سیاه او گرما بخشیده بود. انگشت های جاوید با رشمه های ابریشمین قالین بازی میکرد و او همیشه فکر کرده بود که قالین ابریشمی چرا قیمت است. او حتی بعد از شنیدن تمام داستان کرم ابریشم و تولید آن در ملک هندوستان که قالین فروش برایش تعریف کرده بود هنوز هم جواب قناعت بخشی برای خود نمیدید و قالین فروش بعد از هر حرفش علاوه میکرد:
- ابریشم یک چیز پاک است.
و جاوید پوزخند می زد و با خود میگفت: یک چیز پاک یعنی چه؟
هر سه نفر با هم نشسته بودند و تمام حرفها و تبصره هایشان بالای قالین و گلیم و دیگر مواد پشمی و نخی و انتیک های بود که خارجی ها از کابل می خریدند. صدای گیرای احمد ظاهر از گوشه دکان بگوش میرسید:
(عاشق شده یی ای دل غمهایت مبارک باد)
جاوید بعد از هر میلودی آهنگ را با خود تکرار میکرد او و برادرش حمید که تازه از سویس آمده بود با قالین فروش کوچه گل فروشی که یک از دوستان شان بود، نشسته بودند.
آنها منتظر یکی از خارجی های بودند که گفته بود قالین ابریشمی میخرد.
جاوید بطور ناگهانی از چوکی ایستاد شد و گفت:
آه دیدمش چه تصادف خوبی!
قالین فروش و برادر جاوید هردو منظور جاوید را نفهمیدند، جاوید در هر حالیکه برق شیطنت در چشمانش میدرخشید به قالین فروش گفت:
کاکا فاروق مه هم میرم آیینه خریدن.
قالین فروش با لبخند معنی دار و زیرکانه که حاکی از شادی بود خندیده گفت:
- ها ها ها آیینه خریدن!
- بسیار شوخ شدی در این روزها ... برو اما کوشش کن آیینه خوب بخری و آیینه را نشکنانی برادر جاوید به علامت سوال به طرف قالین فروش نگاه کرده و گفت :
آیینه را چه میکنه ؟
- مردم آیینه را چه میکنند خو معلوم اس که خوده می بینند.
- برادر جاوید که هنوز مطلب را نفهمیده بود به نگاهش جاوید را که آنطرف سرک بود همراهی کرد و بعد دید که او با یک دختر سلام علیکی میکنه: او کی است ؟
- او دختر از دوستان جاوید است.
- پس من چطور نمی شناسمش؟
- او همصنفی جاوید اس. جاوید می گوید که در درسهای پوهنتون برایش خیلی کمک کرده است تو خو اینجا نبودی که بشناسیش.
- او خو گفت که آیینه خریدن میره. قالین فروش چوکی خود را کمی حرکت داده در حالیکه چشمهایش بطرف سرک خیره شده بود گفت:
- بگذار او را ببیند چرا که من هم اولین بار محبوبم را در همین کوچه و در همین ابریشم فروشی دیده بودم .
وقتی خورد بودم مادرم میگفت چیزهای خوب کم پیدا استند.
- آیینه خریدن یک قصه بزرگی هست که برای جاوید گفته ام.
حمید از اینکه تازه فهمیده بود که قالین فروش همراز برادرش هست ، با حیرت و تعجب دهنش به طرف قالین فروش باز مانده بود.
- خوب آیینه خریدن چه داستان داره؟
اگر بخواهی برای تو هم میگویم. چرا که من میدانم شما مسافرها این قسم قصه ها را در خارج نمی بینید و نه می شنوید.
حمید که کاملاً توجه اش بطرف قالین فروش جلب شده بود جاوید را فراموش کرده و چشم خود را به خطوط چهره قالین فروش برد و ناگهانی از زبانش بر آمد:
شما هم خوب جوانی داشتید و شاید خوب جوانی تیر کرده باشید و حد اقل نام جنگ را نشنیده بودید.
ولی از نگاه قالین فروش معلوم میشد که در فکر رفته است.
او بدون اینکه به پرسش حمید چیزی بگوید تکرار کرد.
- وقتی خورد بودم مادرم میگفت چیزهای خوب کم پیدا استند.
- حمید دیگر حرفی نزد زیرا فهمیده بود که قالین فروش قصه دور و درازی را شروع کرده است و قالین فروش ادامه داد:
آنروزها صرف چهارسال داشتم یگانه کسی که مرا دوست داشت اول مادرم بود و دوم کاکایم و پدرم،
کاکایم را همگی دوست داشتند به خاطریکه هم مقبول بود و هم خیلی جوانمرد بود. و من به کاکایم خیلی می نازیدم و هر وقت هر گپ که می شد به طرفش می دویدم هر چیزکه دلم می شد از او میخواستم ولی وقتیکه با بچه های قریه بازی میکردم وقتی که با من گفتگو میکردند بچه های قریه مان بالایم خیلی می خندیدند و اگرچه کله ای من زیاد بزرگ نبود ولی نمیدانم یک تعداد بچه ها مرا چرا "کله کته" می گفتند و وقتیکه بچه ها بالایم زیاد قار می شدند یک نام دیگر را هم اضافه میکردند وهر دو را یکجا صدا میکردند یعنی میگفتند :
اوه چاق اوه چاقو اوه کله کته ای بمبه یی!
و من بلا فاصله به خاطر این دو نام دو کارمیکردم یکی جنگ دوم گریه. و اگر کاکایم در نزدیک می بود به طرف او می دویدم.
نمیدانم چه تاریخی بود که در خانه یکی از آدم های کلان و مشهور قریه مان یک عروسی بود و در یک خانه بزرگ یک آییینه بزرگ وجود داشت و این اولین باری بود که من یک آیینه را میدیدم زیرا در قریه ما که پشت کوه ها پنهان شده بود پدرم هنوز نتوانسته بود کابل بیاید و از کابل آیینه بخرد. من که به تمام اشخاص قریه مان تقریبا بلد شده بودم هنوز چهره خودم را ندیده بودم و گاهی به چهره پدرم می دیدم که موهای زرد تا شانه هایش بود وچشمهای آبی و بروت های بزرگ و من دوست نداشتم مانند پدرم باشم زیرا مردم قریه او را هم "چشم آبی" میگفتند و من فکر میکردم که داشتن چشمهای آبی گناه خرابی است ولی وقتیکه مادرم برایم گفت که موها و چشمهای من سیاه است من خیلی خوش شدم و از او خواهش کردم تا یک روز مرا کابل ببرد تا در آییینه که در مهمانخانه مامایم آویزان بود خود را ببینم ولی مادرم صرف همینقدر میگفت که:
"آیینه چیز خوبی هست و چیزهای خوب برای همگی پیدا نمیشود!"
یک روز که زیاد اصرار کردم، مادرم گفت:
"بچی گلم یک روز کت بابیت خاد کابل بریم صبر کو یک روز می ریم"
ولی امروز که در خانه کلان قریه آیینه را دیده بودم مشکل این بود که قد من به آن نمی رسید تا ببیینم که کله ای من چقدر بزرگ است و من چقدر چاق استم و آیا کله من خورد خواهد شد یا نه؟ خیلی منتظر بودم تا کسی پیدا شود و مرا از زمین بلند کند تا خودم را ببینم. انتظارم طولانی می شد و زیاد بی صبر شده بودم ولی صدای دایره و سرنای در حویلی همه بچه ها و مردم را به خود مصروف کرده بود و داماد را آورده بودند ولی من هیج کوشش نکردم تا از نقل ها و چارمغزهاییکه بالای داماد می اندازند، چور کنم یکبار خواستم مثل دیگر بچه ها بروم چار مغز چورکنم ولی گپ مادرم بیادم آمد که گفته بود:
"آیینه چیز خوبی هست و چیزهای خوب کم پیدا میشوند"
خودم با خود گفتم : نه نمیروم چرا که تمام چارمغز ها یک مزه دارد و تمام نقل ها و شیرینی ها یک مزه دارد و من هم مزه نقل را دیده ام هم از چهارمغز را ولی من باید خودرا ببینم و مخصوصا ببیینم کله ام چقدرکلان است!
انتظارم طولانی می شد ولی تصادفاً دیدم که کاکایم هم خود را به عروسی رسانده و با دیگران می خندد با خودم احساس غرور کرده بطرفش رفته گفتم:
- کاکا جان مره ده آیینه بلند کو.
کاکایم هیچ نفهمید که چه میگویم و من دوباره از آستین کاکایم گرفته تکان داده گفتم:
- بیا ده او خانه آینه اس مره ده آینه بلند کو:
- کاکایم با پوزخند بطرف من گفت:
- برو بچیم خودته هنوز ندیدی مگم؟
- و من دوباره با بیقراری گفتم:
- حالی بیا بلند کو بیا مره بلند کو!
کاکایم مرا در بغل خود گرفته نزدیک آیینه برد، وقتی به چهره خود دیدم از خوشحالی خنده زده گفتم:
- کله ای من کته نیس قواره من هم خیلی خوب اس! کاکایم خندیده گفت:
- تو خو بیادر زاده مه استی مه خراب استم که تو باشی!
دیگر از آن وقت به بعد بچه ها هر چیز که میگفتند من برای شان می گفتم که ، نه من خوب هستم خیلی خوب هستم شما دیوانه استید! شاید فقط برای یک روز چهره اصلی خود را دیدم چهره ای خیلی معصوم خیلی شوخ خیلی معنی دار با روح بلند و امیدوار. و نمیتوانم بیان کنم که آن روز در طفولیت چقدر خوش بودم ولی خوشی آنروز را با یک روز دیگر مقایسه کرده میتوانم که آنروزها محصل بودم و تصادفاً برای خریدن آیینه به همین کوچه آمدم و آن روزی بود که در همین کوچه چهره عشق خود را دیدم او هم درهمان دکان آیینه میخرید و آنروز بود که احساس کردم که ستاره ای من در زمین آمده است. قالین فروش بعد از لحظه سکوت ادامه داد:
- داستان دیدن خودم را- درآیینه - برایتان خوب بیان کردم ولی برای داستان دیدن عشقم که آیینه ای زنده گی ام بود شاید کلماتی وجود نداشته باشد که بگویم . خیلی نا گفتنی هست و ناگفتنی را نمیتوان بیان کرد زیرا بعضی چیز ها را صرف باید احساس کرد وآن احساس را مانند قلب خود در سینه نگهداری باید کرد و حتی برای پارچه های ابریشم هم نباید از یک احساس بزرگ بشری صحبت کرد.
احساسی بالا تراز یک بیان بالا تر از شعر و احساس مثل سفیدی ابریشم .
حمید از زبان قالین فروش تکرارکرد:
مثل سفیدی ابریشم
- آیینه ای من اصل است -
قالین فروش بعد از شنیدن این حرف سرش را بالا کرد و دید که بخار های سفید رنگ برف هنوز هم در شعله ای های نورانی آفتاب میرقصیدند و جاوید دوباره آمده و با نگاه طفلانه و شیطنت آمیز به طرف برادرش می خندد.



